على اكبر دهخدا
903
امثال و حكم ( فارسى )
رجوع به : دير آى و درست آى ، و اگر دير آمدم شير آمدم . . . ، شود . زدى ضربتى ضربتى نوش كن . مأخوذ از شبيه نظير : سهم به سهم . زديم بر صف رندان و هرچه باداباد * ( شراب و عيش نهان چيست كار بىبيناد . . ) حافظ زدى مگو كه امروز خوش است . * ( بر چهرهء گل نسيم نوروز خوش است در صحن چمن روى دلافروز خوش است * از دى كه گذشت هرچه گوئى خوش نيست . خوش باش و . . . ) خيام . رجوع به : از آنروزيكه از تو شد . . . ، شود . زديم نگرفت . شاه عباس كبير در شكار گاهى دهقانى را ديد كه آثار درويشى و فقر از صورت حال او هويدا بود شاه گفت مگر سه را به نه نزدى ؟ ( يعنى مگر سه ماه مدت زرع را كشت نگردى تا براى نه ماه ديگر سال آسوده باشى ) دهقان گفت زديم و نگرفت . ( يعنى كار كردم و ليكن آفات سماوى چون سرما و ملخ و سن رنج و كوشش مرا بيحاصل كرد . ) ز ديوانه كسى بر دل نگيرد * ( مرنج از بيخوديهاى دلم زانك . . . ) امير شاهى . زر آنزمان عزيزتر آيد كه ناقدى * بگذاردش ببوته و بگدازدش بقال « 1 » . قاآنى . ز راه هنرجوى تخت مهى * ( همى كينه با پاك يزدان نهى . . . ) فردوسى . رجوع به : اندر جهان به از هنر . . . ، شود . ز راهى كه افتاد در چاه كس * تو بگريز از آن ره چو مرغ از قفس . حضرت اديب . زر ار بهر خوردن بود اى پسر * براى نهادن چه سنگ و چه زر . سعدى . رجوع به بخور هرچه دارى . . . ، شود . زر از معدن بكان كندن برآيد . رجوع به : از تو حركت . . . ، شود . زر بجهنم برد . جامع التمثيل . زر بده مرد سپاهيرا تا سر بدهد * وگرش زر ندهى سر بنهد در عالم . سعدى . رجوع به : سپاهى كه كارش نباشد . . . ، شود . زر بر سر پولاد نهى نرم شود . رجوع به : اى زر تو خدا نهاى . . . ، شود . زر بزوبين دادن . مثال : برويد او را بگوئيد ما زر بزوبين داديم . تاريخ طبرستان . ابن اسفنديار . زر بكشتن دهد . نظير : زر بجهنم برد . زر پاك از محك نميترسد . نظير : زر پاك از محك چه دارد باك . زر خالص است و باك نميدارد از محك . طلا كه پاك است چه محنتش به خاك است . زر پيش زر رود . نظير : روغن رو روغن رود بلغور خشك ماند . زر زر كشد .
--> ( 1 ) قال ، دريچه و بوتهء زر گريست .